آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگزارده اند...

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 3 نظر | ارسال نظر

آی عشق!
منزجر از فریب،
به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می کنم
آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است،
و این حس بیمارگون
اشکهای ابلهانه اش جاری نمی شود،
-
مگر به دردی از تو،
و از پریشانی های حقیقی روی می تابد
برای خیساندن آنها در شبنم های معبد پر زرق و برق تو...

اکنون با جامه سیاه عزا،
بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز
همو که همراه تو همدلانه آه می کشد
و سینه اش یا هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند
و زنان آواز خوان جنگل ِ تو را فرا می خواند
به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است
همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی

های! حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان
هر وهله به چابکی روان می شود،
شما که آغوشتان با ترسهای موهوم
با شعله های خیال انگیز
و تابشی شوریده وار انباشته می شود،
بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟
من ِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟
باشد که دست کم، طفلی خنیاگر
سرودواره ای به همدردی من از شما طلب کند...

یدرود، ای تباران شیفته
بدرودی طولانی!
ساعت تقدیر، شب را مردًد نگاه داشته است
آنک فراق پیش روست
آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست
برکه تیره گون فراموشی پیش چشم است
و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد که شما را تاب آن نیست
آنجا که... افسوس!... شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش
ناچارید به فنا سپرده شوید...

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

مادر خوابهای طلایی! آی عشق!
ملکه فرخنده لذات کودکی
!
چه کس تو
را هدایت می کند به رقصهای آسمانی؟
به همرکابی تو که دلخواه پسران است و
دختران
و به دلبری ها و افسون های بی پایان؟
من زنجیرهای جوانی ام را می
گسلم
بیش ار این پای نمی نهم در دایره پررمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی ات را

به خاطر این حقیقت ترک می گویم
...

... هنوز برون آمدن از رویاها سخت
است
رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند
آنجا که هر حوری
زیبا، الهه ای را می ماند
که چشمهایش از میان تابش نور، تلاءلویی جاودان
دارد
آنگاه که خیال، به حکمرانی بی انتهایش دست می یازد
و هرچیز چهره ای دیگر
به خود می گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی ورزند
و لبخند ِ زنان
خالصانه است و حقیقی...

آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز
نامی از خود؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم،
بی یافتن پریزادی در میان
تمام زنان
و همراهی بین همه یاران
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو
آسمانی تو
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به
فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟

شرمناک، اقرار می کنم سلطه
تو را درک کرده ام
حالیا حکمرانی ات رو به پایان است
بیش از این بر فرمان تو
گردن نخواهم نهاد
بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت
ابلهی
دیگر بیاب! برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان
تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ
محبوبی است حقیقی
و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر
و بگدازد در
زیر اشکهای حسی سرکش!
?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

کافی نـبـود و نیست هـزاران هـزار سـال
تـا بـازگـو کـنـد
:
آن لحظهً گـریـخـتـهً جاودانه
را
آن لحظه را که تـنگ در آغـوشـم آمدی
آن لحظه را که تـنگ در آغـوشت
آمدم
در بـاغ ِ شـهـر ما
در نـور بـامـدادِ زمستان شـهـر ما
- شـهـری که
زادگاه من و زادگاه تـسـت -
شـهـری بـه روی خـاک
خـاکـی که در میان کـواکـب
سـتـاره ایـسـت !
?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 

خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي اگر چون من به مرگ ارزو ها مي رسيدي پشيمان ميشدي از اينكه عشق را افريدي

---------------------------------------------------

 

 

زندگي مثل يه قاصدك هست كه اگه نگيريش خيلي ساده و راحت از تو ميگذره ، و به فكر تو نيست كه حسرت رفتنشو ميخوري

---------------------------------------------------

 

 

عشق را با هيچ تصويري نميتوان نشان داد ...ولي همه تصويري از عشق در ذهن خود دارند

---------------------------------------------------

 

 

زيبايي عشق به سکوت است نه به فرياد زيبايي عشق به تحمل است نه خرد شدن و فروريختن عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد تمام شيريني اش را از دست مي دهد

 

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

احتیاجی به شمردن ثانیه ها نیست،
ساعت هاست که عبور دردناک ثانیه ها
را روی شقیقه هایم احساس می کنم
تیک تاک...

چشم باز می کنم هنوز شب است و تاریکی .
چشمهايم را می بندم،
ظرف زمان لبریز تیک تاک ثانیه هاست
و من لبریز درد...

گوش می سپارم در پی آواز آشنای
پرندگان فلوت زن اما جز قار قار محو
کلاغی گمشده صدایی به گوش
نمی رسد...

کنار پنجره می نشینم در جستجوی
طلایی آفتاب ،
روز را نگاه می کنم،
روز خاکستری است !
درختان خاکستری اند!
دوباره نگاه می کنم ,آسمان باید
که آبی باشد، درختان سبز ...
اما همه چیز خاکستری است!
فکر می کنم !
این منم که خاکستری ام؟
فکر می کنم تا به یاد آورم
غمگینم؟ خوشحالم؟
اما جز تپش بی وقفه ي درد هيچ نيست
به رختخواب خاکستری ام باز می گردم
چشمان خاکستری ام را می بندم

شاید که خواب های سبز ببینم ...

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

نمی دانم دلم چه میخواهد ،
نمی دانم در کدام کوچه سرگردان است،
رازش را نمی دانم،
نمی دانم چه کسی را میخواهد که با او درد و دل کند...
به خدا قسم اگر می دانستم دوری سخت است،
هرگز دل نمی دادم ،
اگر می دانستم که فراموش کردن سخت است ،
هرگز به یاد نمیاوردم ،
اگر پایان را می دانستم ، هرگز آغاز نمیکردم
و اگر می دانستم دل کندن سخت است ،
هرگز دل نمی بستم...

دربيكران زندگي دوچيز ...افسـونـــم كــرد
آبــــــــــي آســمان وخدا
آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست...
خدا را نمي بينم و ميدانم كه هست...

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

یکی بود یکی نبود...

این جمله همیشه آغازگر قصه هایی بود که می شنیدم
ولی قصه من که آغاز شد هیچکس نبود
نه من بودم و نه تو،
من و تو همیشه دو نفر بودیم : یکی بود، یکی نبود
تو همیشه نبود قصه و من ....
چه فرق می کرد که بی تو بودم یا نبودم؟ 
من وتو هیچ وقت ما نبودیم
قصه را بی هم آغاز کردیم
به این امید که شاید در فصلی از آن به هم برسیم ولی
تمام فصلها گذشت وبه هم نرسیدیم
و قصه نا تمام ماند...
من و تو می توانستیم ما باشیم
ولی .....

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

اینقدر نگو سرنوشت

نگو اگه سرنوشت نخواد ما به هم نمی رسیم

نگو اونایی که همدیگرو دوست دارن به هم نمیرسن

عاشقا به هم میرسن

اونایی که به هم نرسیدن یا هیچکدوم عاشق نبودن

یا یکیشون عاشق بود و یکیشون نبود

اونایی که عاشق هم نیستن خودشون دوست ندارن که به هم برسن و نمیرسن

اونایی که یکیشون عاشقه مثل فرهاد ویکیشون نیست مثل شیرین

 

اونا هم به هم نمیرسن

والبته اونایی که عاشقند یعنی اونایی که واقعآ همدیگرو دوست دارند

به هم میرسند حتی اگه همه ی دنیا مخالف باشند

 

اگه عاشق باشی می مونی

و اگه نباشی

 

اگه نباشی میری چه الان چه ده سال دیگه

خودتو گول نزن اگه نیستی برو

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

اي چشم ,
بگذار پلكانت را بر هم.
اين زندگي
ندارد,
ارزش
ز مردمك به افكار خزيدن .
به ظلمش اينگونه چكيدن .

حصاري بنا كن ;
-
با سرمه اي سياه -
به گرداگرده اين قطره هاي آه
بهاي اين موج بكاهد
چو افتد,
بر گونه هايت به راه .

اين خدا
و خلقتش
نمي بينند
پژمرده ابرويت ز غم.
خنجر مي زنند
آرزوهايت دم به دم.

بگذار خواب
ببافد مژگانت در هم ,
نمايش خنده بنويسد
بر حقيقتهاي پر ماتم .

و بگذار دست جهل
بپاشد اسيد
بر آزادي شغالان شهر .

اين فضا,
ندارد لياقت مرحم .
تو بس آرام
آسوده
بگذار پلكانت بر هم.

تو نيستی؛
اما يادت هميشه با من است
همچون مرهمی برای زخم کهنه ام
ولی فکر نبودنت
خود بهانه ايست
برای اينکه
از سربگيرم
گريه شبانه ام را...

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

خوشا به حال گیاهان که عاشق نور اند
و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست.

-نه،وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

-غرق ابهامند.

-نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیز اند

و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

واو و ثانیه ها روی نور می خوابند.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند.

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزارو یک گره ی رود خانه را نگشود.

و نیمه شب ها،با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه میگردند

و تا تجلی اعجاب پیش میرانند.

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

از دست من بر نمي ياد يك روز از تو جدا بشم             

حالا كه پا بند تو ام نمي تونم دست بكشم

تو پاره جون مني زندگي بي تو نمي شه

به جاي دل تو سينه ام كاشكي تو بودي هميشه

واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده

مي دوني ديونتم پس رنج بسيارم نده

من اگه ديونه ام ، ديونه روي توام

آشيون پاشيده از سر گشته روي توام

تو منو تنها نزار از غم دوريت مي ميرم

نمي تونم عطرتو از راه گلها بگيرم

واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده

مي دوني ديونتم پس رنج بسيارم نده

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان؟؟؟؟؟؟

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

عشق ما ل تو ، نفرت مال من !
تبسم مال تو ، اه مال من !
خورشید مال تو ، ظلمت مال من !
دریا مال تو ، بیابان مال من !
لبخند مال تو ، اشک مال من !
رسیدن مال تو ، بریدن مال من !
پیروزی مال تو ، شکست مال من !
زندگی مال تو ، مرگ مال من !

همه خوبی ها مال تو ، ولی تو مال من

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

می دانم دو چشمانت را فریب و زیباست
اما نمیدانم شراب نگاه خود را به چشمان چه کسی خواهی ریخت.

می دانم لبانت بوسه طلب و هوس آلود است
اما نمی دانم شهد لبانت را چه کسی خواهد نوشید.

می دانم که دستانت چون یاس سفید خوشبوست
اما نمی دانم انگشتان زیبایت دست چه کسی را خواهد فشرد

می دانم اندامی هوس باز داری
اما نمی دانم که در آغوش هوس انگیز تو کلام خوشبختی را در جای خواهد داد

و باز می دانم که از جانم بیشتر دوستت دارم.

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

نگاه کن! این منم .ببین چه سرسبز به شاخه های عــریان حقیقت آویزان شده ام ٬می دانم تو مثل همان روزها به افکار تازه متولد شده ام می خندی .

هیچ میدانی امروز دلم بیشتر ازآنچه که فکرش را بکنی به تبسم محتاج است . کاش آن لحظه که ناب ترین احساس را باپاکترین کلمات آمیختی اینک بود همان که تا اوج آسمـــان پروازم داد و تو سرخی گونه هایت را پشت آب پنهان کردی ٬ چقدر لحظه ای را که لحن صدایت از شرم نوسان پیدا میکرد را دوست داشتم ...و صدای خنده هایت بارها در ناباوری های حافظه ام تکرار می شود .
راستی برایت نگفتم تازگی ها فکرهای مبهم مغزم را میخورد نمیدانم از کدام پرنده اسیر قفس الهام میگیرد ؟ خیلی وقت است صدایم میکند . اما صــدایش را گنگ و در هم می شنوم . هر چه تلاش میکنم رهایم نمیکند ٬ بعضی وقتهـا تا دالانهای تنگ و نم گرفته به دنبالش می روم ولی نمیفهمم آوازش کجا رخنه کرده ؟
می ترسم
از خشکی کاکتوس گلدان مان میترسم ٬ از کالی یک سیب کرم خورده ٬ از داد و بیدادهای نیمه شب باد ٬ از زوزه های سگهای ولگرد گرسنه ٬ سنگینی هوا ٬ به خدا از بزرگی خدا می ترسم ...
فراموش کردم برایت بگویم آن غنچه که همیشه تعریفش را می کردم نشکفته پژمرد منهم فقط توانستم برایش گریه کنم شاید هم اشک چشمانم خشک شده که نمیتوانم گریه کنم؟!
ببین چقدر تنها مانده امکه واژه های عادی و روزمره ات را مو به مو حفظ کرده ام !نگاه کن چطور همان خوابهای مخملی که برایم آرزو میکردی رنگ کابوس گرفته و از نیمه شب تا صبح بی قرارم میکند ... اینهم از همان ترسهای همیشگی ام است که به قامت ظریف لاله عبــاسی باغچه تکیه کنم و در انتظار سایه به خورشید ظهر مرداد خیره شوم

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

به نام خالق عشق

 

تنهايم تنها تر هميشه شادي هايم را انگار ربوده اند آري من ديگر بهانه اي براي خنده ندارم

زيرا تو از معشوق عاشقت خواسته اي كه تا آخرين نفس بگريد و در كنج قفس بماند من پروانه ام به دورت مي گردم  تا بسوزم گله اي نيست چون عاشقم و حق گله كردن ندارم عاشق بايد بسوزد و بسازد و خاموش بماند تا جانش را فدا كند وقتي من نيز مردم او مي فهمد كه با من چه كرده . به او بگوييد از عشق او مردم

اما هرگز او را سرزنش نكنيد هرگز به او نگوييد كه با من چه كرد بگذاريد خودش بفهمد كه من در آتيش او سوختم 

عزيزم منو ببخش...!!!

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

به نام خالق عشق

خسته ام از اين زندگي خسته ام بي تو بودن هر ثانيه اش درد  ديگر تاب وتحمل ندارم  تا كي بايد اين گونه از تو دور باشم تا كي بايد زير شكنجه هاي سخت دوام بياوريم خسته ام از اين همه عذاب از اين انسان هاي

بي احساس كه همه جا هستند بيزارم بيزارم از كساني كه عاشقان را در قفس مي اندازند و آنها را شكنجه

مي كنند .بيزارم از كساني كه معني عشق را نمي دانند و عاشق شدن را بزرگترين جرم مي دانند

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

عجب سياه است زمين
و ارواح بهشت
بر پشت
مي نويسند گناه آدمي.

مرز است ستون فقرات.
به چپ
خط خراب .
به راست
صفحه اي خالي .
به بيماريه خلق
مسكن است شراب .

عجب سياه است زمين
و اندر هياهوي خطا
مرده درك آدمي.

شعور بي كار است .
عشق در غريزه انكار است
و جرقه خودخواهي
در تنور انساني
پي تكرار است .

آسمان بي تاب است .
مي چكد بس آرام
غسل مي دهد آدمي را از حرام .
قطراتي مشكين
مي آرايند پوست زمين .

عجب سياه است .

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر

ببخشید
اگه تو مسیر جاده خسته کردم لحظه هاتو
آخر جاده رسید ، خسته نباشی
ببخشید
اگه آفتابی نبودم توی خاکستری باور و تردید
بی گناهم ، از دیار خیس بارانم نه از دیار خورشید
ببخشید ،ببخشید ،ببخشید

?شهريار | پیوند | 1385/12/24 | 0 نظر | ارسال نظر