|
::به وبلاگ شهریار خوش آمدید::
شهريار
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، |
||
|
آی عشق! |
||
|
مادر خوابهای طلایی! آی عشق!
ملکه فرخنده لذات کودکی! چه کس تو را هدایت می کند به رقصهای آسمانی؟ به همرکابی تو که دلخواه پسران است و دختران و به دلبری ها و افسون های بی پایان؟ من زنجیرهای جوانی ام را می گسلم بیش ار این پای نمی نهم در دایره پررمز و راز تو و قلمرو حکمرانی ات را به خاطر این حقیقت ترک می گویم... ... هنوز برون آمدن از رویاها سخت است رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند آنجا که هر حوری زیبا، الهه ای را می ماند که چشمهایش از میان تابش نور، تلاءلویی جاودان دارد آنگاه که خیال، به حکمرانی بی انتهایش دست می یازد و هرچیز چهره ای دیگر به خود می گیرد آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی ورزند و لبخند ِ زنان خالصانه است و حقیقی... آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز نامی از خود؟ و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم، بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان و همراهی بین همه یاران آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی تو و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟ و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟ شرمناک، اقرار می کنم سلطه تو را درک کرده ام حالیا حکمرانی ات رو به پایان است بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت ابلهی دیگر بیاب! برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر و بگدازد در زیر اشکهای حسی سرکش! |
||
|
کافی نـبـود و نیست هـزاران هـزار سـال
تـا بـازگـو کـنـد : آن لحظهً گـریـخـتـهً جاودانه را آن لحظه را که تـنگ در آغـوشـم آمدی آن لحظه را که تـنگ در آغـوشت آمدم در بـاغ ِ شـهـر ما در نـور بـامـدادِ زمستان شـهـر ما - شـهـری که زادگاه من و زادگاه تـسـت - شـهـری بـه روی خـاک خـاکـی که در میان کـواکـب سـتـاره ایـسـت ! |
||
|
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي اگر چون من به مرگ ارزو ها مي رسيدي پشيمان ميشدي از اينكه عشق را افريدي ---------------------------------------------------
زندگي مثل يه قاصدك هست كه اگه نگيريش خيلي ساده و راحت از تو ميگذره ، و به فكر تو نيست كه حسرت رفتنشو ميخوري ---------------------------------------------------
عشق را با هيچ تصويري نميتوان نشان داد ...ولي همه تصويري از عشق در ذهن خود دارند ---------------------------------------------------
زيبايي عشق به سکوت است نه به فرياد زيبايي عشق به تحمل است نه خرد شدن و فروريختن عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد تمام شيريني اش را از دست مي دهد
|
||
|
احتیاجی به شمردن ثانیه ها نیست، گوش می سپارم در پی آواز آشنای |
||
|
نمی دانم دلم چه میخواهد ، دربيكران زندگي دوچيز ...افسـونـــم كــرد |
||
|
یکی بود یکی نبود... این جمله همیشه آغازگر قصه هایی بود که می شنیدم |
||
|
اینقدر نگو سرنوشت نگو اگه سرنوشت نخواد ما به هم نمی رسیم نگو اونایی که همدیگرو دوست دارن به هم نمیرسن عاشقا به هم میرسن اونایی که به هم نرسیدن یا هیچکدوم عاشق نبودن یا یکیشون عاشق بود و یکیشون نبود اونایی که عاشق هم نیستن خودشون دوست ندارن که به هم برسن و نمیرسن اونایی که یکیشون عاشقه مثل فرهاد ویکیشون نیست مثل شیرین اونا هم به هم نمیرسن والبته اونایی که عاشقند یعنی اونایی که واقعآ همدیگرو دوست دارند به هم میرسند حتی اگه همه ی دنیا مخالف باشند اگه عاشق باشی می مونی و اگه نباشی اگه نباشی میری چه الان چه ده سال دیگه خودتو گول نزن اگه نیستی برو |
||
|
اي چشم , تو نيستی؛ |
||
|
خوشا به حال گیاهان که عاشق نور اند |
||
|
از دست من بر نمي ياد يك روز از تو جدا بشم حالا كه پا بند تو ام نمي تونم دست بكشم تو پاره جون مني زندگي بي تو نمي شه به جاي دل تو سينه ام كاشكي تو بودي هميشه واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده مي دوني ديونتم پس رنج بسيارم نده من اگه ديونه ام ، ديونه روي توام آشيون پاشيده از سر گشته روي توام تو منو تنها نزار از غم دوريت مي ميرم نمي تونم عطرتو از راه گلها بگيرم واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده مي دوني ديونتم پس رنج بسيارم نده |
||
|
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان؟؟؟؟؟؟
|
||
|
عشق ما ل تو ، نفرت مال من ! |
||
|
می دانم دو چشمانت را فریب و زیباست |
||
|
نگاه کن! این منم .ببین چه سرسبز به شاخه های عــریان حقیقت آویزان شده ام ٬می دانم تو مثل همان روزها به افکار تازه متولد شده ام می خندی . هیچ میدانی امروز دلم بیشتر ازآنچه که فکرش را بکنی به تبسم محتاج است . کاش آن لحظه که ناب ترین احساس را باپاکترین کلمات آمیختی اینک بود همان که تا اوج آسمـــان پروازم داد و تو سرخی گونه هایت را پشت آب پنهان کردی ٬ چقدر لحظه ای را که لحن صدایت از شرم نوسان پیدا میکرد را دوست داشتم ...و صدای خنده هایت بارها در ناباوری های حافظه ام تکرار می شود . |
||
|
به نام خالق عشق
تنهايم تنها تر هميشه شادي هايم را انگار ربوده اند آري من ديگر بهانه اي براي خنده ندارم زيرا تو از معشوق عاشقت خواسته اي كه تا آخرين نفس بگريد و در كنج قفس بماند من پروانه ام به دورت مي گردم تا بسوزم گله اي نيست چون عاشقم و حق گله كردن ندارم عاشق بايد بسوزد و بسازد و خاموش بماند تا جانش را فدا كند وقتي من نيز مردم او مي فهمد كه با من چه كرده . به او بگوييد از عشق او مردم اما هرگز او را سرزنش نكنيد هرگز به او نگوييد كه با من چه كرد بگذاريد خودش بفهمد كه من در آتيش او سوختم عزيزم منو ببخش...!!! |
||
|
به نام خالق عشق خسته ام از اين زندگي خسته ام بي تو بودن هر ثانيه اش درد ديگر تاب وتحمل ندارم تا كي بايد اين گونه از تو دور باشم تا كي بايد زير شكنجه هاي سخت دوام بياوريم خسته ام از اين همه عذاب از اين انسان هاي بي احساس كه همه جا هستند بيزارم بيزارم از كساني كه عاشقان را در قفس مي اندازند و آنها را شكنجه مي كنند .بيزارم از كساني كه معني عشق را نمي دانند و عاشق شدن را بزرگترين جرم مي دانند |
||
|
عجب سياه است زمين |
||
|
ببخشید |
||